|
دیشب جشن تولد میلاد پسرعمویم بود. پسری هفده ساله . چقدر خوش گذشت . بهنام (برادرم) کیبوردش را آورده بود و با وجود اینکه خیلی بلد نبود، همان چند ترانه ای را که می دانست، می نواخت. رضا (پسر عمه ام) سعی می کرد مجلس را شلوغ کند اما دست تنها نمی توانست تا اینکه مصطفی (برادرم) مجلس گرمکن فامیل به فریادش رسید. با دومین ترانه خودم که پای ثابت این محافل هستم پا گرفتم و تقریبا تا آخر مجلس ننشستم.راضیه و محبوبه و مریم(خواهران رضا) ،لیلا وفرشته(دخترآن یکی عمه)، زهرا و فاطمه (خواهرانم) هر کدام بدون تعارفات سنی ، در جنب و جوش بودند.گاهی چراغ ها را خاموش می کردیم و بی پروا می رقصیدیم و گاهی با مخالفت های آن یکی عمه، روشنایی را باز پسمان می داد.
جشن کوچک و شادی بود. گرفتن عکس های بی شیله پیله ،خنده ای واقعی را به لب ، میهمان می کرد .تزیین ساده ی دیوار وچند بادکنکی که عاقبتی جز ترکیدن برایشان نمی دیدم، روشنایی وگرمای خانه و از همه مهم تر، عطر دلفریب شام ، حس خوبی در دل زنده می کرد. اینجا بود که خدا را به خاطر داشتن قوم وخویش ، شکر کردم.
کیک تولد میلاد، شاید اولین کیکی بود که شمعی رویش نبود.فقط یک شمع موزیکال که به نظرم ملودی غم انگیزی را تداعی می کرد. نمی دانم کسی نفهمید یا اینکه هیچکس بیان نکرد.همه ی ما فقط دست می زدیم و تولدت مبارک را می خواندیم ودر حین هدیه دادن وتبریک هم می بوسیدیمش و می گفتیم تولدت مبارک ، مثل همه ی تولدها.
میلاد و مهرداد، برادر یازده ساله اش هردو به کند ذهنی یا چیزی با همین مضمون مبتلا هستند. شاید همین غصه بود که درحین بریدن کیک ، به شکل اشک از چشمان زن عمو جاری شد و اوهم خودش را به تاریکی اتاق سپرد تا ما ، آنچه را که دیدیدم به شیرینی کیک به چشم نیاوریم و نگاه نگران و اندوهبارعمو که از پشت لبخند، بدرقه ی راهش شد را هم.ترس ونگرانی ازآینده یشان درچین و چروک های صورتشان که هنوز در عرصه سی سالگی هستند مشهود است. چیزی را که مدتها نمی خواستند قبول کنند خواه ناخواه با آن روبرو می شوند. سلامتی که خیلی از جوانک های این دوره از یاد برده اند و فقط تلخی های گذرای چند روزه آنها را به خودکشی و خودزنی و نا امیدی و تبری از دنیا می کشاند.
Medium (Media) Blog
طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا!
دانلود قالب رايگان Pink Bear (خرس صورتي) براي وبلاگ بلاگفا
|