|
گاهی بعضی انسانها فکر می کنند که زندگی فقط با چهار ستون سالم بدن ممکن است. وقتی اتفاقی برایشان رخ می دهد ، روحیه شان را می بازند ، دست از دنیا می شویند و منتظر مرگ می نشینند.
یکی ازهمین دسته افراد پدر بزرگم بود. مردی 72 ساله اما کاملا سالم. وقتی سکته ی مغزی را رد کرد که داشت از در مسجد پایش را بیرون می گذاشت. او به این فکر نکرد که خداوند بهترین حالت را برایش مقدر فرمود. او به این فکر نکرد که سکته ی کامل را رد کرده. او به این فکر نکرد که اگرآن دو مرد کنارش نبودند با سر به زمین می خورد و مطمینا با آن شتاب و سنگینی سقوط ، ضربه مغزی هم می شد ( اتفاقی که برای خیلی ها رخ می دهد و به کما می روند ). او به این فکر نکرد که لمسی دست و پایش گذراست و با فیزیوتراپی بهبود پیدا کرده. با همه ی این وجود تنی سالم داشت اما خودش را باور نکرد. حتی حرف پزشکش را که می گفت " تا 100 سال دیگر هم بی هیچ مشکلی می تواند زنده باشد" را هم قبول نکرد.
شاید سال اول بهتر بود اما سال بعد نا امیدی در چشمانش رنگ گرفت و به همین علت بود که روز عید را که روز شادی همه بود، اعتصاب غذایی کرد تا به زندگیش پایان دهد. او که مرد خدا بود. او که نمازی قضا نداشت. او که لقمه ای حرام در دهان نگذاشته بود، می خواست خود کشی کند اما به نوعی دیگر. کار خودش را کرد فقط دو سال و یک هفته زنده ماند.
Medium (Media) Blog
طراحي و اجراي قالبهاي حرفه اي سايت ، بلاگ ، پرتال و جوملا!
دانلود قالب رايگان Pink Bear (خرس صورتي) براي وبلاگ بلاگفا
|